وبسایت رسمی پویا بنایی | شاعر | نویسنده | ترانه‌سرا

پویا بنایی

گفتم زِ بـهار این چـنین سرمستی
یا با می و میخانه‌نشین همدستی

گفتا که مرا هر آنچه بینی هستم
آیا تو همان که می‌نمایی هستی

پویا بنایی

می‌خروشد زِ من و می‌رهد از چشمانم
اشکِ گرمی که از آن دست کشم نتوانم

زِ می و دلبر و معشوق سخن هیچ مگوی
خود تو دانی که من از طایفه‌یِ رندانم

شعر و ترانه پویا بنایی

آشنایی با ادبیات راهی جدید در زندگی‌ام گشود که هنوز ابعاد ناشناخته‌اش هیجان کشفی دوباره را در من می‌انگیزد. از چهارده‌سالگی می‌نویسم و در تمام این سال‌ها خیالم را بیش از هر چیز دیگر با شعر گره زده‌ام. به مصداق سخن ویکتور شکلوفسکی، «شعر رستاخیز واژگان است.»

پویا بنایی | شاعر | نویسنده | ترانه‌سرا

شعر و ترانه پویا بنایی
شعر و ترانه پویا بنایی
شعر و ترانه پویا بنایی

پویا بنایی

هر چند بپوشـد رخِ آیینه غبار
وز یاد رود عطرِ دل‌انگیزِ بهار

نومید مشو زِ راه و رسمِ دنیا
در روضه‌یِ قلب جز گلِ عشق مکار

پویا بنایی

نوروز رسید و زین سبب شادانیم
برخیز گل مهر و وفا بنشانیم

از شیشه‌ی عمر جرعه‌ای می‌ نوشیم
باقی همه را به پای گل بفشانیم

پویا بنایی

ای بی‌خبران شبی زِ من یاد کنید
با شاخه گلی دلِ مرا شاد کنید

بیهوده بود به رویِ خاکم فردا
طاقی اگر از بنفشه بنیاد کنید

شعر و ترانه پویا بنایی

                      مجموعه داستانی پویا بنایی                                 

عادت

هر روز می‌­بینمش؛ درست بین ساعت هفت تا هفت­‌و­نیم شب. با همان پالتوی بلند سیاه همیشگی و کلاه لبه‌­دار پشمی از جلوی پنجره­‌ی کوچک اتاقم می­‌گذرد.هر روز می‌­بینمش، ولی او هیچ‌­وقت به اطرافش توجهی ندارد. اوایل فکر می­‌کردم باید آدم خیلی مغروری باشد ولی چندین روز که گذشت به خودم گفتم صاحب چنین قیافه‌­ی معصومانه و مظلومانه­‌ای نمی­‌تواند مغرور باشد.

اوایل به دیدن هر روزه­‌ی او اصراری نداشتم، ولی بعدها هرجا که بودم، سر کار، مهمانی یا کافه­‌ی همیشگی نزدیک خانه کنار دوستانم، خودم را سر ساعت هفت به خانه می‌­رساندم، پرده را کنار می‌­کشیدم و روی صندلی راحتی می‌نشستم و طوری وانمود می­‌کردم که مثلاً دارم چای می‌­نوشم و روزنامه­‌ی صبح را ورق می­‌زنم و یا انگار دارم به گلدان­‌های پشت پنجره آب می­‌دهم؛ و او اما مثل همیشه می­‌آمد و آرا‌‌م­‌آرام از برابرم می‌­گذشت و من هم تا آنجاکه می‌شد رفتنش را می­‌دیدم؛ از تیررس چشمانم که رد می­‌شد، از جایم بلند می‌شدم و با یک موسیقی بی­‌کلام شبانه می­‌رفتم سراغ ظرف­‌های شسته‌­نشده در آشپزخانه یا شستن لباس‌­های چرک یا نمی‌دانم اتوی شلوارم برای روز بعد …

یک روز اما همان­‌طور که از برابرم می­‌گذشت، نگاه کوتاهی از پشت پنجره به من انداخت و رد شد. تا جایی که می­‌دانم آن اولین و آخرین تلاقی نگاهمان بود، فقط چند ثانیه. هیچ چیزی در نگاهش نبود، انگار مرده‌­ای به آدم خیره شود؛ یعنی منظورم این است که چشم‌­هایش هما‌‌ن­‌طور بی‌­روح به نظر می‌رسید. بدون هیچ اثری از احساس خوشبختی یا حتا بدبختی و نگرانی. دیدن او هر روز بین ساعت هفت تا هفت­‌و­نیم شب عادت هرروزه­‌ی من شد؛ تمام روزم را به امید دیدن او می­‌گذراندم، انگار قرار است اثر گرانبهایی را فقط برای یک بار به نمایش بگذارند.

و او سال­‌ها، هر روز مثل همه­‌ی روزهای دیگر آمد و از برابر پنجره­‌ی کوچک اتاقم گذشت. تنها تفاوتش این بود که گاهی کلاه بر سر نداشت، یا گاه چتری در دست داشت و یا گاه به جای پالتوی سیاه موهر، بارانی سبز یا پیراهن کتانی پوشیده بود، و یا اینکه من گاهی به جای وانمود کردن آب دادن به گلدان­‌های پشت پنجره، دست دختر­بچه‌­ی کوچکم را می­‌گرفتم و می­‌رفتم پشت پنجره به انتظار آمدنش می‌­ایستادم، درست بین ساعت هفت تا هفت‌و­نیم شب.

سال­‌ها از پی هم آمد و او از برابرم گذشت و من هرگز نفهمیدم که چگونه او پیر شد و من پا به میان‌سالی گذاشته‌­ام.

شعر و ترانه پویا بنایی
شعر و ترانه پویا بنایی
شعر و ترانه پویا بنایی
شعر و ترانه پویا بنایی
شعر و ترانه پویا بنایی
شعر و ترانه پویا بنایی

مجموعه اشعار پویا بنایی

 نقاش ماهر شب‌های روشنم ولی
از دیدگان غرق تماشا خبر نشد

 زان شب که یک پرنده‌ی زخمی به گِل نشست
کس را دگر زِ غرش دریا خبر نشد

شعر و ترانه پویا بنایی
شعر و ترانه پویا بنایی
شعر و ترانه پویا بنایی
شعر و ترانه پویا بنایی
شعر و ترانه پویا بنایی
شعر و ترانه پویا بنایی

معرفی کتاب و داستان روز

افکار و اندیشه های انسان به گونه ای است که ممکن است فقط خواندن یک کتاب پایه اندیشه ها و افکار انسان را بر مبنای جدید یا در مسیر خاصی قرار دهد و چه بسا ممکن است کتابی مسیر سرنوشت میلیون ها انسان را در راه مخصوصی بیندازد.
اینشتین

پنج سالگی

پنج سالگی

پنج‌ساله بودم که پدر و مادرم را در یک سانحه‌­ی رانندگی از دست دادم. پس از این حادثه­ مسئولیت بزرگ کردن من افتاد به گردن تنها مادربزرگم که در یک خانه‌­ی قدیمی کوچک کمی دور از مرکز شهر، تک و تنها زندگی می­‌کرد. در آن زمان پدربزرگم در تبعیدی خودخواسته، جلای وطن کرده بود...

عادت

عادت

هر روز می­‌بینمش؛ درست بین ساعت هفت تا هفت‌­و­نیم شب. با همان پالتوی بلند سیاه همیشگی و کلاه لبه‌­دار پشمی از جلوی پنجره‌­ی کوچک اتاقم می‌­گذرد. هر روز می‌­بینمش، ولی او هیچ‌­وقت به اطرافش توجهی ندارد. اوایل فکر می‌­کردم باید آدم خیلی مغروری باشد ولی چندین روز که گذشت...

معرفی کتابِ در جستجوی صبح

کتاب سه جلدی "در جستجوی صبح"، خاطرات شادروان "عبدالرحیم جعفری"، بنیانگذار مؤسسه انتشارات امیرکبیر است که چاپ اول آن در بهار 1383 توسط انتشار روزبهان در ایران منتشر شد. در این کتاب که به صورت زندگی‌نامه و با نثری دلنشین تألیف شده است، نویسنده با نگاهی متفاوت به زندگانی...