هر روز می­‌بینمش؛ درست بین ساعت هفت تا هفت‌­و­نیم شب. با همان پالتوی بلند سیاه همیشگی و کلاه لبه‌­دار پشمی از جلوی پنجره‌­ی کوچک اتاقم می‌­گذرد.

هر روز می‌­بینمش، ولی او هیچ‌­وقت به اطرافش توجهی ندارد. اوایل فکر می‌­کردم باید آدم خیلی مغروری باشد ولی چندین روز که گذشت به خودم گفتم صاحب چنین قیافه‌­ی معصومانه و مظلومانه­‌ای نمی‌­تواند مغرور باشد.

اوایل به دیدن هر روزه­‌ی او اصراری نداشتم، ولی بعدها هرجا که بودم، سر کار، مهمانی یا کافه‌­ی همیشگی نزدیک خانه کنار دوستانم، خودم را سر ساعت هفت به خانه می‌­رساندم، پرده را کنار می­‌کشیدم و روی صندلی راحتی می­‌نشستم و طوری وانمود می­‌کردم که مثلاً دارم چای می‌­نوشم و روزنامه‌­ی صبح را ورق می‌­زنم و یا انگار دارم به گلدان­‌های پشت پنجره آب می‌­دهم؛ و او اما مثل همیشه می‌­آمد و آرام‌­آرام از برابرم می­‌گذشت و من هم تا آنجا که می­‌شد رفتنش را می­‌دیدم؛ از تیررس چشمانم که رد می‌­شد، از جایم بلند می­‌شدم و با یک موسیقی بی­‌کلام شبانه می­‌رفتم سراغ ظرف­‌های شسته‌­نشده در آشپزخانه یا شستن لباس­‌های چرک یا نمی‌دانم اتوی شلوارم برای روز بعد …

یک روز اما همان­‌طور که از برابرم می­‎گذشت، نگاه کوتاهی از پشت پنجره به من انداخت و رد شد. تا جایی که می‌­دانم آن اولین و آخرین تلاقی نگاهمان بود، فقط چند ثانیه. هیچ چیزی در نگاهش نبود، انگار مرده‌­ای به آدم خیره شود؛ یعنی منظورم این است که چشم‌­هایش همان­‌طور بی­‌روح به نظر می‌­رسید. بدون هیچ اثری از احساس خوشبختی یا حتا بدبختی و نگرانی.

دیدن او هر روز بین ساعت هفت تا هفت‌­و­نیم شب عادت هرروزه‌­ی من شد؛ تمام روزم را به امید دیدن او می­‌گذراندم، انگار قرار است اثر گرانبهایی را فقط برای یک بار به نمایش بگذارند.

و او سال­‌ها، هر روز مثل همه­‌ی روزهای دیگر آمد و از برابر پنجره‌­ی کوچک اتاقم گذشت. تنها تفاوتش این بود که گاهی کلاه بر سر نداشت، یا گاه چتری در دست داشت و یا گاه به جای پالتوی سیاه موهر، بارانی سبز یا پیراهن کتانی پوشیده بود، و یا اینکه من گاهی به جای وانمود کردن آب دادن به گلدان­‌های پشت پنجره، دست دختر­بچه­‌ی کوچکم را می­‌گرفتم و می‌­رفتم پشت پنجره به انتظار آمدنش می‌­ایستادم، درست بین ساعت هفت تا هفت­‌و­نیم شب.

سال­‌ها از پی هم آمد و او از برابرم گذشت و من هرگز نفهمیدم که چگونه او پیر شد و من پا به میانسالی گذاشته­‌ام.

پویا بنایی ـ ژانویه 2017 دلفت

سیگار

مدتی بود سیگار می‌کشیدم. از کی و کجا شروع کردم نمی­‌دانم، ولی خوب یادم است که یک روز به برادرم که دو سالی از من کوچک­‌تر بود گفتم: « در بساطت سیگار نداری؟» و تنها وقتی به عبث بودن خواسته­‌ام پی بردم که دیدم برادرم با دهان نیمه­‌باز و چشمان گرد، هاج‌­و­واج دارد به من...